۱۳۸۵/۵/۱۴


نمي دونم اين چه صيغه ايه که تا واسم يه مشکل پيش مياد همه ي بدبختي هاي دنيا دست به يکي مي کنن تا به ناراحتي من دامن بزنن
اين وسط من هميشه بايد تحمل کنم
هميشه بايد دهنمو ببندم و هيچي نگم
هميشه بايد يادم باشه که اين تقديره و از من کاري ساخته نيست
خوبه که مدت ها پيش بهم ثابت شد که مهمترين مسائل رو بايد بي چون و چرا و خواستن دليل قبول کرد


تا کي مي شه به آينده ها ي دور اميدوار موند؟
چرا اين آينده هيچوقت از راه نمي رسه؟
چرا آينده سياه تر و تاريکتر از گذشته ست؟
چرا مردم اصرار دارن که "آينده زيباست؟
تا کي مي شه توي دنياي رويا زندگي کرد؟
تا کي مي شه آرزو کرد ؟
تا کي بايد منتظر برآورده شدن آرزوها بود؟

خسته شدم از بس واقعيت هاي سياه رو با آرزوهام اشتباه گرفتم و ضربه خوردم

اين قدر توي دروغ ها و فريب هاي ديگران غرق شدم که حس مي کنم خودمم تبديل به يه دروغ شدم
اين دروغ رو کي گفته؟؟؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست: