۱۳۹۱/۳/۹ ه‍.ش.

من و بارم

هیچ‌کس هیچ‌وقت نیومد بگه خب نازی تو دلت پیانو می‌خواد، بیا این یه پیانوی زواردررفته! بشین بزن تا دلت واشه. هیچ‌کس نفهمید که با این کارشون من چه‌جوری به گا رفتم. اون کاست کاجِ نقره‌ای کلایدرمن رو که اینقدر گوش داده‌بودم خراب شده‌بود. بعد آدمای احمق به جای اینکه بگن خب چه مرگته که این‌همه اینو گوش می‌دی، هرهر و هارهار خندیدن که گیرمی‌دی به چیزی بی‌خیالش نمی‌شیاا!‌ایضا پاییزطلاییِ لاچینی. اون رو که اصلا تا شبا گوش نمی‌دادم و دوتا قطره اشک نمی‌ریختم خوابم نمی‌برد. کسی اومد بگه خرت چند؟‌
بعدن که عمو واسه بچه‌هاش پیانو خرید و اونا هم ازونجا که خیلی باهوش و قدردان زحمات پدر و مادر بودن شروع کردن به پیانیست بودن، من فقط لبامو می‌جویدم. می‌گفتن بزنین بچه‌ها ما هم بشنویم. یه‌جوری هم به من نگاه می‌کردن که اصن تو هیچ‌وقت هیچی نمی‌شی. کسی فهمید من وسط پیانیست بازی اونا رفتم تو اتاق و نشستم به زارزار گریه؟‌ به خدا اگه کسی فهمیده باشه من نیستم.. بس که این بچه‌ها هنرمند بودن.
ولی خب اینا مهم نیس. مهم اینه که من آینده‌ی خوبی داشته باشم. الان چهارسالی می‌شه که من و آینده‌ام رو مثل خری که به گاری می‌بندن به هم بستن. بار گاری هم فقط درس و درس و درس. گاری رو به کجا دارم می‌کشم؟‌ خودشون هم نمی‌دونن. فقط برو.
اون موقع که اسم ترمه رو واسم انتخاب کردن نگفتن این بچه ایرانیه، همه‌چیش ایرانیه. برداشتنم آوردن این‌سر دنیا که ببندنم به یه گاری که فقط بارِ سنگینش نصیب منه، باری که از روی عادت می‌کشم. باری که شاید به مقصد که برسه منقضی شده. حالا همین بار رو می‌زنن تو سرم. می‌گم من ترمه‌ام، ترمه‌ی ایرانی. دلم هویتم رو می‌خواد. می‌خوام برم جایی که ازش اومدم. می‌گن تو فعلن بارت رو بکش. این بار از همه‌چیز مهمتره. چرا قدر نمی‌دونی که یه همچین باری بهت دادیم؟‌ می‌دونی چندتا خر مثل تو در حسرت داشتن این بارن؟
خلاصه این‌که هیچی مهم نیست. نه پیانو،‌ نه نقاشی، نه دلتنگی، نه تنهایی. مهم منم و درسم و آینده‌ای که پیوندمون رو تو آسمونا بستن. آینده‌ی من خیلی درخشانه. البته شاید بود. شاید وقتی فلسفه رو به فیزیک و مهندسی ترجیح دادم اولین تَرَک رابطه‌ی من و آینده‌ام پیدا شد. دلم شد هووی آینده‌ام. خب ولی هنوزم آینده‌ام درخشانه. شاید نه خیلی، ولی هست. می‌شم ترمه‌ی ایرانیِ خارج درس‌خونده‌ی فیلسوفِ زبان‌بَلَدی که هیچ‌وقت جواب دلتنگیاش و تنهایی‌هاش رو نگرفت، هیچ‌وقت هم عادت نکرد به پیانو نداشتن، به نفهمیدن آدما. فقط یاد گرفت بار بکشه. بارِ یک آینده‌ی درخشان
بهونه‌ی همه‌ی اینا انگشترِ آبیِ یاسی بود و پاییزطلاییِ هم‌زمان

۱۳۹۱/۲/۲۸ ه‍.ش.

من و گاو مش رمضون

بچه که بودم زیاد مریض می‌شدم. اینقدر رفتم بیمارستان کودکان و اومدم که بوی اون‌جا هنوز تو دماغمه و صدای جیغ بچه‌هایی که باید آمپول می‌زدن توی گوشم. هرچی می‌خوردم بالا می‌آوردم. مامان‌بزرگم دیگه دستش اومده بود. وقتی همه می‌نشستن پشت میز چوبیِ پایین و مثلا خورشت قیمه می‌خوردن، من می‌نشستم روی پله‌های سنگی سرد و سفید آشپزخونه و کته‌شوید می‌خوردم با ماستی که مامان‌بزرگم با شیر گاو مش‌رمضون درست کرده بود. من ماست دوست داشتم. بهم می‌گفتن خاله‌ماستی. 5-6 سالم بود که مامان‌بزرگم می‌گفت تو یا باید زنِ یه ماست‌بند بشی یا صاحاب یه گاوداری. یادم نمیاد اول کدومشون مرد، مش‌رمضون یا گاوش. ولی دیگه خبری ازون ماستایی که مامان‌بزرگم توی سطل می‌ریخت و می‌ذاشت توی موتورخونه نبود. ولی من شاید تنها کسی بودم که همش یاد مش‌رمضون و گاوش می‌کردم. 
بابام هنوز می‌گه بزرگ کردن موژان خیلی سخت بود. اگه ازش بپرسن چرا می‌گه هیچی نمی‌خورد. هیچی دوست نداشت. الانش رو نگاه نکنین. چیزی جز جوجه‌کباب و پیتزا نمی‌خورد. این تنها خاطره‌ایه که از بچگی‌های من داره. وقتی این رو می‌گه من یاد اون روز ظهری می‌افتم که خورشت بادمجون درست کرده بود و من صورتمو کج و کوله می‌کردم که این چیه آخه؟‌من نمی‌خوام. بابام هم همین‌طور که داشت خورشت رو توی ظرف می‌ریخت داد زد که آخه تا حالا خوردی؟‌ این تصویر توی ذهنم خیلی واضحه. حتی اون قابلمه رو هم یادمه. شاید چون شبیه هیچ قابلمه‌ی دیگه‌ای نبود. گرد بود و آهنی. دسته نداشت. درش هم نداشت. درش یه‌جوری چفت می‌شد که یا باید با دست بازش می‌کردی یا قاشق می‌نداختی زیرش. بابام غذای منو معمولا توی این قابلمه می‌ریخت و می‌ذاشت توی یخچال که از مدرسه که برگشتم گرمش کنم. منم هیچوقت یاد نگرفتم چه‌جوری با این قابلمه و درش برخورد کنم. انقدر دستم سوخت که بزرگتر که شدم یاد گرفتم بندازمش ته کابینت که یادمون بره داریمش. ولی بابام همیشه پیداش می‌کرد. هنوزم باید بین اسباب اثاثیه‌مون باشه توی ایران، البته اگه مامان‌بزرگم پیداش نکرده باشه. اگه پیداش کرده باشه احتمالا به سرتاپای قابلمه یه نگاهی انداخته و گفته چه اندازه‌ی خوبی. حیفه این‌جا توی این جعبه‌ها بمونه. بعدم بردتش و به یه زخمی زدتش. لابد. 
اون‌روز بادمجونا رو خوردم ولی مثل عذاب بود برام. هروقت چیزی می‌خوردم که دوست نداشتم یا برام ناشناخته بود صورتم هزارجورِ ناجور می‌شد. بابام حرص می‌خورد. انقدر حرص خورد که هنوزم یادشه. منم یادمه. ولی واسه من عذاب بود. بعدِ تعریف‌کردن این داستان واسه ملت هم یه آه می‌کشه و می‌گه "تا گوساله گاو شود..." منم لبخند می‌زنم و به جماعت می‌گم: خب، چایی بریزم؟
حالا خیلی چیزا عوض شده. غذا می‌خورم، ادا در نمیارم که بابام حرص بخوره. معده‌ام هنوز درست نشده ولی. اما توی خانواده‌ی ما هروقت مشکلی پیش میاد، می‌گن "ایشالا درس می‌شه". اگه یه بحثی باشه و کل خانواده پشت یه میز گرد نشسته باشن بعد از طرح مسئله احتمالا می‌شه تصور کرد که یکی از بزرگترها همینطور که داره بلند می‌شه از پشت میز بگه "ایشالا درس می‌شه" و همه هم پشت سرش ایشالا‌گویان بلند شن و برن دنبال توکّلشون. مامان‌بزرگم وقتی می‌گفتم که خونم فلان و معده‌ام بهمان گفت موژان‌جان "مُخت" رو سالم نگه‌دار بقیه‌اش درست می‌شه! اشکالی نداره حالا بخور قرصاتو دیگه ما هم می‌خوریم! بعدم که چرا حال نداری؟‌تو همیشه به ما انرژی می‌دادی که. همیشه می‌گفتیم موژان غر نمی‌زنه. حالا این چه وضعیه؟ خلاصه که هزارجور چرا و اما ولی تهش همه‌چیز با یه ایشالا گفتن درست می‌شه. 
گاو مش‌رمضون زود مرد. شاید اگه هنوز زنده بود با هم یه زندگی تشکیل می‌دادیم. نه من لازم بود بهش توضیح بدم که چرا دیگه حال ندارم قربون صدقه‌اش برم و باهاش برقصم و موقع دوشیدنش آواز بخونم، نه اون ناله می‌کرد و می‌گفت من این‌همه بهت شیر دادم حالا بذار روت لم بدم. زندگی خوب و آرومی می‌تونستیم با هم داشته باشیم. حیف

۱۳۹۱/۲/۲۲ ه‍.ش.

ساعت دوازده دیدم یکی از اون ور خیابون می‌گه "موووووژاااااننن" تا وایسم و سرم رو بگیرم بالا جلوم وایساده بود. لیز بود.
گفتم خیلی وقته ندیدمت. گفت تو چرا اینقدر داغونی؟ منم ماهیچه‌های صورتم رو که تا اون موقع زور می‌زدن لبخند بزنن رو ول کردم یه ذره غر زدم. ولی غرهایی که زدم هیچ ربطی به داغونیم نداشت. آدما وقتی می‌پرسن "چته؟" یا "خوبی؟" یا "کاری از دست من برمیاد؟" دنبال جواب واقعی تو نیستن. منم خیلی وقته که جواب واقعی‌مو نمی‌دم. 

اومدم خونه و ولو شدم رو تختم که بخوابم. اول نیم‌ساعت آخر پدرخوانده‌ی دو رو که سه هفته‌ست دارم می‌بینم رو دیدم. عاشق مایکل شدم. مجذوبش می‌شم. فکر می‌کنم آدم باید همیشه یه مایکل کرلیونه تو زندگیش داشته باشه. پدر، برادر، یار، یا حتی کسی که می‌کشتت، فرقی نمی‌کنه ولی باید باشه. آدم باید خیلی باهوش باشه تا دشمنی مثل مایکل داشته باشه، باهوشیِ آمیخته با غرور و حماقت. حماقتی که نمی‌ذاره باور کنی که حریفت پرقدرت‌تر و باهوش‌تر از توىٔه. همون بهتر که کشته‌شی. اینجور آدما مرگ براشون راحتتر از قبول اشتباه و حماقتشونه. بگذریم.

ساعت شده بود یک‌و‌نیم. گفتم می‌خوابم تا سه‌و‌نیم. نمی‌تونستم بخوابم. تو مغزم دعوا بود. همیشه همینجوریم، وقتی توی بیداری موش می‌شم و به هزار و یک دلیل حرفمو نمی‌زنم شب حرفا میان سراغم. میریزن سرم که تو که می‌خواستی مارو زندونی کنی بیخود کردی بهمون فکر کردی. حالا فکر هم کردی چرا این‌همه وعده و وعید؟‌ چرا این‌قدر گنده‌مون کردی که دیگه توی مغز کوچیکت جا نشیم؟ راس می‌گن. انقدر بزرگ شدن که سرمو که تکون می‌دم یه‌جاشون می‌زنه بیرون و می‌خوره تو سرم. خیلی طول می‌کشه تا دوباره جاشون بدم سر جاشون. اومده بودن انتقام. خوابم نمی‌برد.

من که خوابم نبره بیخیال نمی‌شم. چشمامو بیشتر به هم فشار می‌دم و هی به خودم می‌گم "بخواب، بخواب..." نتیجه‌اش می‌شه یه وضعیتی وسط زمین و هوا، وسط خواب و بیداری. جوری که صدای سوت زدن هم‌خونه‌ای می‌پره وسط حرف آدمای توی خواب. این وضع خیلی بده. خواب دیدم رفتم تهران. پیش مامانم و عسل نشسته بودم. مامانم موهاش مشکی و فرفری بود و عسل موهاشو بلوند کرده بود. هیچی سرجاش نبود. مامانم می‌گفت ببخشید... ببخشید عصبی شدم داد زدم. خب می گفتی... 
شب باهم رفتیم بار. یه بار توی تهران. توی بار کیوان رو دیدیم. کیوان گفت بابات نیس؟ گفتم نه سر کار بود. گفت اجازه بده من شب برسونمت خونه. با ماشینم. گفتم امشب که زوده، می‌خوام صبح زود راه بیوفتم که تا شب پراگ باشم. مامانم و عسل که کیوان رو با کامبیز اشتباه گرفته بودن، شروع کردن به حرف زدن. اوضاع یکم رئال‌تر شده بود. مامانم شده بود خودش، با موهای نسکافه‌ای و صاف و آرایش و عسلی که تند و تند چشمش به دهن مامانم بود که هرچی گفت تکرار کنه. من پریدم که بگم البته کیوان صداش خوبه‌ها... تلویزیونی نیس. ولی کیوان هم انگار خوشش امده باشه از همصحبتی مامانم،‌بحث رو عوض کرد و به مامانم گفت شما کِرِم فلان رو استفاده کردین؟ یا شایدم گفت فلان دکتر رو دیدین؟ یا شایدم فلان عمل زیبایی رو کردین؟‌ تا این حرف رو زد مامانم دستشو برد سمت صورتش و گفت باید دو لایه بردارم... اینجوری مطمئن‌تره
نمی‌دونم چی شد که یهو چروک‌های پوستشو دیدم. دور چشماش... پیشونیش... صورتش پر از چروک بود. رگ‌های صورتش بیرون زده بود. شاید من یه‌دفه اونجوری دیدمش. دیگه اون آدم شوخ و شیطون و زورگو و قدرتمند نبود. پیر شده بود. خیلی پیر. انگار یه دفه برام واضح شد که چرا باهام اون‌همه خوب رفتار می‌کرد. بیدار شدم...

حالا بعد از نه ساعت گشنگی یه چیزی خوردم. هوای ابری بعد از ظهر صاف شده و خورشید داره غروب می‌کنه. نیم ساعت اول پدرخوانده سه رو دیدم. فکر نمی‌کنم امروز کاری کنم. می‌خوام ولو باشم و رویا پردازی کنم. 
مایکل هم پیر شده بود. ولی همونی بود که بود.

پس‌نوشت: الان فهمیدم امروز روز مادره... همین خوابش ما رو بس

۱۳۹۱/۲/۱۷ ه‍.ش.

من یه بابا دارم. جامعه‌شناس و خبرنگار و مترجم. همه قبولش دارن. همیشه هروقت حرف از از خود گذشتگی می‌شه بابامو مثال می‌زنن که همه زندگیش رو برای من که تنها دخترشم گذاشت. راست می‌گن خیلی سختش بود. همیشه از کتاب خونی و همه‌چی‌دونستنش همه‌جا حرفه. گفتم که؛ همه قبولش دارن.
من یه مامان دارم. دلّالی می‌کنه. پول داره، زیاد. یه دختر دیگه هم داره. تو ناز و نعمت بزرگش کرده. همه‌جا از مهمون‌داری و زرنگ‌بازی و دست‌پختش حرفه. یه عالمه آدم ریز و درشت دوروبرشن، از آدمای "روشنفکر"ی که همه می‌شناسنشون بگیر تا وزیر و وکیل و بقیه آدمای کله گنده.
بابام می‌گه تو آزادی؛ تو همیشه هرکاری کردی خودت خواستی و کردی، همیشه هرچی خواستی فراهم بوده. مامانم با حسرت نگام می‌کنه. می‌گه نمی‌دونی با زندگیت چیکار می‌کنی. توام لنگه بابات. 
با بابام که می‌رم سفر، وقتمون صرف حرف‌زدن راجع به قهوه و سیاست می‌شه. یا صرف بودن با آدمایی که باهاشون خاطره داریم. با مامانم که باشیم، جامون توی گرون‌ترین هتل شهره. کارمون لم دادن روی ساحل و هیچ‌کاری نکردن. 
بابای من هیچوقت ماشین نداشته. می‌گه می‌خوایم چی‌کار؟‌ مامانم هیچ‌وقت بی‌ماشین نبوده، می‌گه نمی‌تونم مثل بابات زندگی کنم. 
مامانم می‌خواست من دکتر بشم، حالا باعث سرخوردگیشم و می‌خواد سهم ارث منو قبل مردنش بده که به قول خودش یه کاری برام کرده باشه. بابام می‌خواست من از ریاضی و فیزیکی که همیشه خوندم استفاده کنم. می‌گه امنیت شغلی عزیزم امنیت شغلی. حالا فکر می‌کنه ضرر کردم، همه‌جوره، با ول کردن ریاضی و فیزیک و رفتن سراغ فلسفه.
مامانم می‌گه حالا این که تو می‌خونی چی هس؟ چی‌کار می‌شه کرد باهاش؟‌میگم می‌خوام بنویسم. می‌گه با نوشتن پول درمیاد؟ بابام می‌گه با فلسفه می‌خوای چیکار کنی؟‌می‌گم می‌خوام بنویسم. می‌گه مگه حالا چه‌قدر خوب می‌نویسی که ازش پول دربیاد؟ 
بابام می‌گفت هروقت کسی رو پیدا کردی که دوسش داشتی دیگه به چیزی فکر نکن و باهاش باش. می‌گفت هیچی بهتر از یه یار خوب نیست. مامانم می‌گفت تا دلت می‌خواد لاس بزن ولی تورو خدا عاشق نشو. 
بابام می‌گه هرکی راه خودشو پیدا می‌کنه. مامانم می‌گه به موقعش خودم یکی رو انتخاب می‌کنم می‌ذارم سر راهت جوری که نفهمی چه‌جوری عاشقش شدی.
بابام می‌گه تو قدرنشناسی. الان وقت یار داشتن نیست. مامانم می‌گه تا چهار سال دیگه هیچ‌کس رو نیار تو زندگیت.
بابام می‌گه من می‌شناسمت، تو اصلن گوش نمی‌کنی. مامانم می‌گه تو مگه چی هستی جز مخلوط مامان و بابات؟
بابام می‌گه من می‌دونستم، تو و دلتنگی برای ایران؟ تو به خاطر اون یارو می‌خوای بری. مامانم می‌گه بابات راس می‌گه. می‌گه فهمیده لابد توی تربیت تو اشتباه کرده می‌خواد جبران کنه.
بابام می‌گه تو آزادی... مامانم می‌گه ینی چی که با سه تا پسر هم‌خونه‌ای؟ 
بابام می‌گه نظر من برات مهم نیس... مامانم می‌گه بابات دیگه نمی‌تونه تورو کنترل کنه
بابام می‌گه تو نمی‌فهمی... مامانم می‌گه من می‌دونم...

من یه بابا و مامان دارم که "چون دنیاهاشون با هم فرق داشت نتونستن با هم زندگی کنن" 
گاهی فکر می‌کنم شاید اگه من زودتر بزرگ می‌شدم می‌فهمیدن که اون‌قدرها هم فرقی با هم ندارن...

۱۳۹۱/۲/۱۳ ه‍.ش.

حالم خوب نیس
یه وقتایی انقدر خوب نیستم که نمی دونم چه جوری بگم که خوب نیستم. اصلن آدما چی می گن اینجور مواقع.
اصن بیخیال

۱۳۹۰/۱۰/۱۶ ه‍.ش.

تابستون که بود می‌گفت من زمستون میام پیشت که سرده برفیه... هی بغلت کنم بچسبیم به هم تا گرم بشیم
نیومد... ینی نشد که بیاد
ولی پراگ امسال بر خلاف هر سال سرد و یخ‌زده نیست... به اندازه‌ی همیشه آدم دلش بغل نمی‌خواد
به جاش تهران تا دلت بخواد سرده... برفیه
انگار مواظبمه... انگار سرمای زمستون رو به جون خریده که من دلم نخواد... که من کم نیارم
می‌ره تو حیاط خونه‌شون تو سرما وایمیسته سیگار می‌کشه زنگ می‌زنه با هم خیالبافی می‌کنیم که اگه الان من تهران بودم چه‌قدر با این برف دوتایی عشق‌بازی می‌کردیم...

هومم... دوری همش درده ولی همین لذت‌های ریز ارزش همه‌ی دردای عالم رو داره...

۱۳۹۰/۹/۵ ه‍.ش.

دلم تنگه واسه همه‌چیزهایی که تو ایران داشتم و نداشتم. دلم تنگه واسه آدم‌های مزخرفی که توی کوچه و خیابون چرت و پرت می‌گن. واسه مغازه‌های دریانی. واسه پارک لاله... جمشیدیه ... حتی اون پارک کوچولوی روبه‌روی خونه‌مون.... 
دلم واسه پرسه‌زنی تو خیابون ولیعصر بعد از دیدن یه فیلم نسبتا خوب توی سینما عصرجدید؛ همینطور که نم‌نم بارون هم میاد تنگه.
چه وضعیتیه درس کردن برامون؟‌این چه وضع بی‌خانمانیه که ما داریم آخه؟ هیچ‌جا خونه نیس. هیچ‌کس هم‌زبون نیست. هیچ‌کس هم‌خون نیست. 
راهی نداریم جز چنگ زدن به غذا و فیلم و موسیقی ایرانی برای فرار ازین تنهایی. فرش با طرح ترکمن و رومیزی قلم‌کار ... دور و برم رو پر کردم از هرچیزی که یه رنگ و بویی از ایران داره... کتاب... فروغ و سهراب و شاملو و مشیری... ولی این چاردیواری خوب و مهربون فقط به فراموشی کمک می‌کنه. وفتی تو همین چاردیواری با فرهاد داد می‌زنی که "ای زندگی... بیزار از توام... بیزار از این عالم..." فقط برای یک لحظه فراموش می‌کنی که بیرون این در هیچ‌کس زبونت رو نمی‌فهمه... هیچ‌کس دردتو نمی‌فهمه...
نتیجه که با انار و قهوه‌ترک و سیگار و مرغ سحر فقط فرار می‌کنی... فقط فرار می‌کنی....  

۱۳۹۰/۶/۲۸ ه‍.ش.

بالاخره پیدا شد... بالاخره بعد از این همه انتظار و این همه منِ گیجِ با کله تو دیوار سروکله‌ش پیدا شد...ا
خوبیش اینه که همه‌ی بدی‌هام رو می‌بینه. خوبیش اینه که کاملا بی‌پرده باهاشم... خود خود خودمم
زیرو بمِ ذهنمو می‌کشه بیرون و می‌گه مسولیت کاراتو قبول کن. می‌گه قبول کن اشتباه کردی.. که با خودت بد کردی اما بدون که تنها نیستی... لازم نیست تنها بری به جنگ این احساسای پوچِ لعنتی.. من کنارتم
خوبیش اینه که حرفاش فقط حرف نیس... ذره ذره هرچی می‌گه به چشم می‌بینم و با همه وجودم می‌خوام...ا
می‌خوام می‌خوام.... انقدر می‌خوام که انگار همه‌ی من شده خواستن
انقدر منحصرانه و خودخواهانه می‌خوام که دیگه هیچ‌کس و هیچ‌چیزی جز این عشق لعنتیِ دور برام جذاب نیست

خواستم این احساسا رو ثبت کنم... همین

۱۳۸۹/۱۱/۱۰ ه‍.ش.

گیجم. انقدر گیج که نمی‌دونم چی‌کار می‌کنم یا اصلا چی‌کار باید بکنم.
وقتی نمی‌دونی باید چی‌کار کنی، باید حداقل شانس این رو داشته باشی که به تور کسی بخوری که می‌دونه چی می‌خواد، که می‌دونه چی‌کار کنه. اون‌وقت تو هم می‌تونی به اون آدمه اعتماد کنی و پشت سرش راه بیوفتی و بذاری هرجا که خواست ببرتت.
ولی اگه با کسی بیوفتی گیج‌تر از خودت چی؟‌ جفتتون میوفتین دنبال هم و در نتیجه همیشه همون‌جایی که هستین می‌مونین؟ نمی‌شه که.
اصلا در مواقع گیجی باید چی‌کار کرد؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۹/۱۰/۲۵ ه‍.ش.

آدما همیشه دارن غافلگیرت می‌کنن. مهم نیست چند وقت می‌شناسیشون، همیشه یه اتفاقی می‌افته که به خودت می‌گی انگار تمام این سال‌‌ها یک نفر دیگه رو شناختی... انگار باید از اول شروع کنی.
این هست. از یه طرف آدمای دیگه‌ای هستن که انگار هرچقدر ازشون دور و بی‌خبر مونده‌ باشی، وقتی برمی‌گردی می‌بینی هنوز همونی هستن که تو می‌شناختی؛ که تو دوست داشتی. انگار هیچ‌وقت بینتون فاصله نمی‌افته. مثل کف دستت می‌شناسیشون و باز دوستشون داری.
این دسته‌ی دوم انگار خیلی به دلم می‌شینه. 
پیچیدگیِ شخصیتی چیز بدی نیست ولی تا جایی که جا داشته باشه واسه کشف‌کردن... کشف‌شدن. باید یه جایی برسه که یه آدم دیگه بتونه بگه من تمام پیچ و خم‌ها و پستی بلندی‌های تورو می‌شناسم و دوستت‌دارم. آدم باید فرصت دوست‌داشته‌شدن رو به خودش بده.
دیدم کسایی رو که از بس تمرکز کردن روی سطحی نبودن؛ که شناختنشون و دوست داشتنشون نزدیک به غیرممکن شده. این‌جوری بودن خوب نیست... آدما از یه‌جایی به بعد... از یه غافلگیری به بعد... دیگه از اول شروع نمی‌کنن... دیگه خودشون رو خسته نمی‌کنن. اون‌ موقع فقط یه آدم تنها می‌مونه با یه پرسونالیتی کشف‌نشدنی... غیر ممکن برای دوست‌داشتن.