همین الان، هرچند به اندازهٔ چند لحظه، تونستم استرس و ترسی‌ که مردم و دوستای خودم توی تهران حس کردن رو با تمام وجود حس کردم.
دوربین جایی‌ تنظیم بود که انگار اون، آدم که نمی‌شه گفت، اون آدم نما به تو نشونه رفته ...
وقتی‌ مردم به هم میگفتن "فرار نکن، فرار نکن برادر من" مو به تنم راست شد...
نمیدونم چی‌ بگم ولی‌ من با تمام وجود عاشق این مردم هستم و از ته قلبم واسه هممون آرزوی پیروزی دارم ...
چت‌های این روزها ...
man: ahange saroomad zemestoon vase ma ham shod ye khatere az roozaye injoori ...
oon: are
oon: nostaalgi ke micharkhad !
man: tarikhi ke tekrar mishe
بیا بریم باهم یه جا تنهایی‌، تو تاریکی‌
بشینیم یه چیز یخ بخوریم
تیلیک تیلیک بلرزیم
بعد همو بغل کنیم و یه سیگار دود کنیم
چقدر عجیب...
کلا میگم
یادته یه بار پرسیدی "تو مال کیی؟"
گفتم "من مال تو!"
انگار هنوز اون جا جا موندم
...
امروز ابری بود
منم روزای ابری هیچ کاری ازم بر نمیاد جز اینکه فکر کنم چقدر دلتنگم
چقدر واسه هرچی‌ که ازم دوره دلتنگم
چقدر دلم می‌خواد برگردمو قدر همه چیزو بدونم

بارووووووووووووووووووون
"is he dark enough?
enough to see your light?"
چی‌ شد که به اینجا رسیدم؟
از کجا به اینجا رسیدم؟
گاهی‌ فکر می‌کنم چه چیزی میتونه این جنس مذکر رو خوشحال کنه
بد به خودم میگم
خوب معلومه هیچی‌
شایدم خودشونم نمیدونن