بگم؟
نگم؟
حرفی بزنم؟
نزنم؟
آخه چی بگم؟
نه باید بگم
همه چیو؟
همه چیو
باشه می گم
(صفحه ی ایمیل رو باز می کنه)
بی خیال؛ چی بگم آخه؟ همش تف سربالاست. بذار هر فکری می خواد بکنه؛ هر چی می خواد بگه.
بی خیال؛ من حال و حوصله ی توضیح دادن خودمو ندارم.
(صفحه ی ایمیل رو می بنده)

یه سری رو دیدی تو رو کر و کور تصور می کنن و هر چی می خوان می گن و آخرش محکومت می کنن؟
هیچی خواستم بگم مواظبشون باش
...
حرص خوردن نداره. قبول کن که یه سری آدما فقط تظاهر می کنن به دونستن و باور داشتن به اینکه هرکس یه مدلیه؛ هرکس یه آدمیه با مشخصه هایی که شاید اونا نپسندن.
باور کن. مشکل همینه.
به قول شاملو "سخت ساده؛ و پیچیده نیز هم"
باید خوشحال باشم دیگه هوم؟ همه‌چی خوب پیش رفت دیگه هوم؟
بودم. امروز بی‌حد و مرز خوشحال بودم.
تا این‌که خودمو توی یه جمعِ کوچولوی آشنا، غریبه دیدم. تا این‌که دیدم مهم نیستم دیگه. نگاه‌ها؛ (اگه البته کسی کاملا تصادفی نگاهش با نگاهم تلاقی می‌کرد) غریبه بودن. درست مثل بچه‌گی‌ها...
اومدم خونه و تنها یه‌جا نشسته‌ام و اون جمع کوچولوی آشنای قدیمی هم با هم می‌گن و می‌خندن. ولی من نمی‌شنوم. شاید دارن می‌گن چه دختر بی عاطفه‌ای شده، یا چه‌قدر خودشو می‌گیره. می‌دونی؟ از همین حرفایی که آدم‌بزرگ‌ها وقتی از کارای ما سر در نمی‌یارن به هم می‌گن.
حرفات مثل پتک هنوز تو مغزم می‌زنه... یادم نمی‌ره. نمی‌تونه بره خب.
هیچ‌وقت جواب اون‌همه گلایه‌هاتو ندادم. تو خودم نمی‌بینم که جواب این چیزا رو بدم. تو بگو چیزی ندارم بگم. تو بگو همه‌ی حرفات به جا بوده و حق داشتی. هر چی می‌خوای بگی بگو، من بازم سر تکون می‌دم...
مهرداد می‌گه خودتو درگیر نکن، آدما رو همون‌جور که هستن قبول کن. راس می‌گه.
یادته؟ یادته سر یه جمله حرف من، که بازم مثل همیشه اون چیزی رو شنیده بودی که می‌خواستی، نه اونی که من گفته بودم؟ یادته قضاوت‌هایی که کردی راجع به من؟ یادته من هیچی نگفتم؟ یادت میاد که فکر کردی عجب حرفی زدی و من الان یه شناخت دیگه از خودم دارم؟‌ اشکامو یادته؟؟؟؟؟؟

دارم فکر می‌کنم چه آدمیم من! همیشه فقط توی ذهنم می‌بینم که می‌شینم و با کسی که ازم یه برداشت غلط کرده حرف می‌زنم و توی واقعیت که می‌شه، همش دارم فرار می‌کنم. تو ذهنم همیشه طرف قانع می‌شه و همه‌چی با یه هپی اندینگِ خوشحال تموم می‌شه. ولی شاید دلیلِ اینکه فرار می‌کنم این باشه می‌دونم هیچ‌وقت قانع نمی‌شی...
مامانم هم به حرفای من گوش نداد هیچ‌وقت....

پ.ن. خوش اومدی :)
عصبانیم. از دیدنِ خودمون که تنها عکس‌العملمون در برابر مرگِ آدما شیر کردنِ چندتا آه و ناله و ویدیو و نوشته‌ست. عصبانی‌ترم از اینکه هیچ کاری بیشتر از این از دستمون برنمی‌آد. می‌دونم منطقی نیس ولی عصبانی می‌شم وقتی خودمُ، یا هرکسِ دیگه‌ای رو فیس‌بوک رو می‌بینم که ادعا می‌کنیم مملکتمون و آدماش خیلی مهمن و آخ و وای که کشتن این‌همه هم‌سن و سالامونو و باز می‌گیم و می‌خندیم و فراموش می‌کنیم.
بچه‌های ایران جای خود ولی ماهایی که می‌یایم بعد از مرگ این آدما قرار تظاهرات می‌ذاریم که اعتراض کنیم به این رفتارِ اَه‌اَهِ اینا، خودمونو خر فرض کردیم یا چی؟ مثلا چه اتفاقی می‌افته با این شعارای قدیمی؟ مرده‌ها زنده می‌شن؟ یا بعضیا از خر شیطون پیاده می‌شن؟
روراست باشیم دیگه نه؟ این کارا به جز راضی کردن خودمون که مثلا ما هم یه کاری کردیم، به چه دردی می‌خوره؟ هیچی.

همه‌ی اینا رو گفتم یه طرف؛ این آدما هستن که می‌گن ما آدم‌شناسیم و با یه نگاه تا تهِ شخصیت و فکرِ یکی رو می‌خونیم، چه فکری می‌کنن پیش خودشون؟ آدمیزادِ ساده آدمیزاده اصلن؟
نکن عزیزم؛ آدما رو؛ خودتو دست کم نگیر. نمی‌شناسیش هنوز، نمی‌شناسیم هنوز...
دوستی با تو مثل توهمِ یه پُکِ عمیق به سیگاره، وقتی توی سرمای 20- درجه، دود و بخار دهانت با هم قاطی و می‌شه و تنها چیزی که می‌بینی یه ابر گنده‌ی دوده.
آره عزیزم همه که مثل تو نیستن که تودار باشن و دلشون دریا
می‌گن حرفاشونو؛ می‌گن و زخم می‌زنن و می‌رنجونن و می‌رن
بعد تو می‌شینی و فکر می‌کنی چرا یه‌هو فکر کردی می‌شه این‌همه صمیمی شی و مهم‌ترین و خصوصی‌ترین تیکه‌های زندگی‌تو باهاشون شریک بشی؟

Stream of consciousness

دلم  می‌خواد بشینم دونه‌دونه حرفاتو کوت کنم که جز خودم به دیگرانی که نمی‌شناسنت هم ثابت بشه که چه‌قدر فرق داری...
من آدمای زیادی رو دیدم و شناختم و حتی با خیلیا زندگی کردم. از راه‌های مختلفی هم رفتم برای شناختنشون.
از وبلاگ‌گردی و گودر و سایر امکاناتِ مجازی بگیر، تا برداشتن شماره‌های ناشناس روی تلفن خونه و زنگ زدن که "شما؟"
توی این‌همه آدم؛ انگشت‌شمارن کسایی که موندن و شدن آدمایی که می‌تونم دوست صداشون بزنم. و تو، تویی که راهِ پیدا کردنتو هیچ‌وقت نپسندیدم، تویی که بارها ازت رنجیدم و بارها رنجوندمت، حتی بین همون انگشت‌شمارها هم از همه یه سر و گردن بالاتری.
 حالا، بعد از این همه ماجرا، خنده و شادی، خیانت و درستی، بعد از این همه مدت، می‌خوام بگم به نظرت عجیب نیس که ما باز روبه‌روی همیم؟
بگذریم به هیچ‌جا نمی‌خوام برسم ازین حرفا فقط خوشحالم که هستی، که هستیم...
خاک تو سرِ بی‌لیاقتت، آدم‌بزرگ!
می‌گی: هیشکی رو ندیدم مثل تو تا حالا که زندگیشو با دستای خودش به گند بکشه.