امان از این عشق و عاشقیهای بیسر و ته ما
رسمن به هیچجایی بند نیست و هرروز و هرروز یا باید تو این فکر باشی که چی شد که اینجوری شد و دنبال توجیه بگردی، یا فکر کنی چهطوری میشه تمومش کرد و دنبال راه خلاصی میگردی.
عشق باید همون عشق آقا و دختر همسایه باشه، که بشه رفت بالا پشت بوم و یه گل انداخت که یار بدوبدو بیاد پیشت. نه این که تو این سر دنیا، اون اون سر دنیا با هفت-هشت ساعت اختلاف زمانی؛ که وقتی شروع میکنی با هزارتا امید و آرزو به چتیدن (اونم فقط چتیدن، نه وبکمی نه چیزی) فرتی نت یار قطع میشه؛ ال سرعت بالا تو ایران؛ و تو میمونی و خودت که میگه "آخه اینم شد عشق؟ اینم شد زندگي؟"
نه آقا، به این میگن عشق با اعمال شاقّه. آدم یه کوالا میآره حالشو می بره دیگه؛ عشق میخواد چیکار؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر