خب می خوام بگم منی که شماها رو دیدم که حداقل 7 ماه همدیگه رو ندیدین؛
منی که دیدم ح. واسه یه ساعت حرف زدن باید دو ماه استخاره میکرد؛
منی که دیدم کسی رو که -سو کالد- بچهی خودشو، می گفت توی خونه نیا، بیرون حرف میزنیم؛
منی که شاهد تمام بیمعرفتیهاتون بودم؛
می خوام بگم من، و شاید فقط من میفهمم وقتی روی صفحهی فیسبوک پیام تسلیت مینویسین و یههو یاد دلتنگیتون میافتین یعنی چی.
منی که درد این "رفاقت" شما رو بدون این که خودتون بدونین کشیدم
می خوام بگم این چه جورشه؟
این رفاقتی که با وجود یه آدم از بین میره و با مرگ یکیدیگه دوباره وصل میشه اصلن یعنی چی؟
بعدشم لامصبا رو فیسبوک؟؟؟؟ می خواین بگین ما هم آره؟
لابد بعد هم می شه "موژان رو دیدی هیچی نگفت؟ دیدی بی تفاوتیشو؟ دیدی ...؟"
اشکالِ اسمسِ "نمی دونم چی بگم, می دونم طاقت میاری" با جواب "تو دستِ خودم رفت" چیه که این همه باید تظاهر قاتیش کنین که مثلا رفاقتتون رو ثابت کنین؟ اونم رفاقتی که خیلی ارزون دادنیش دست باد؟
مرگ شده متر محبت... من شدم آدم بیاحساسی که چیزی واسش مهم نیس... مرگ آدما واسش با بودنشون فرقی نمیکنه
ولی مهم نیس. اونایی که اون بالان اشکای منو میبینن.
ح. میفهمه وقتی من از راه دور با شنیدن خبر مرگ پدرش گریه میکنم یاد کی افتادم، خودشم میدونه.
حالا بذار مردم با تشویق به نفرت و فاصله دوستیشون رو بهت ثابت کنن؛ بذار تنها راه همدردی رو پیغام فیسبوک بدونن.
اهمیتی هم داره؟
منی که دیدم ح. واسه یه ساعت حرف زدن باید دو ماه استخاره میکرد؛
منی که دیدم کسی رو که -سو کالد- بچهی خودشو، می گفت توی خونه نیا، بیرون حرف میزنیم؛
منی که شاهد تمام بیمعرفتیهاتون بودم؛
می خوام بگم من، و شاید فقط من میفهمم وقتی روی صفحهی فیسبوک پیام تسلیت مینویسین و یههو یاد دلتنگیتون میافتین یعنی چی.
منی که درد این "رفاقت" شما رو بدون این که خودتون بدونین کشیدم
می خوام بگم این چه جورشه؟
این رفاقتی که با وجود یه آدم از بین میره و با مرگ یکیدیگه دوباره وصل میشه اصلن یعنی چی؟
بعدشم لامصبا رو فیسبوک؟؟؟؟ می خواین بگین ما هم آره؟
لابد بعد هم می شه "موژان رو دیدی هیچی نگفت؟ دیدی بی تفاوتیشو؟ دیدی ...؟"
اشکالِ اسمسِ "نمی دونم چی بگم, می دونم طاقت میاری" با جواب "تو دستِ خودم رفت" چیه که این همه باید تظاهر قاتیش کنین که مثلا رفاقتتون رو ثابت کنین؟ اونم رفاقتی که خیلی ارزون دادنیش دست باد؟
مرگ شده متر محبت... من شدم آدم بیاحساسی که چیزی واسش مهم نیس... مرگ آدما واسش با بودنشون فرقی نمیکنه
ولی مهم نیس. اونایی که اون بالان اشکای منو میبینن.
ح. میفهمه وقتی من از راه دور با شنیدن خبر مرگ پدرش گریه میکنم یاد کی افتادم، خودشم میدونه.
حالا بذار مردم با تشویق به نفرت و فاصله دوستیشون رو بهت ثابت کنن؛ بذار تنها راه همدردی رو پیغام فیسبوک بدونن.
اهمیتی هم داره؟
۱ نظر:
نه!!
راستش نوشته هاتو هر وقت ی خونم..هی سعی میکنم به هیچ صورتی کسی رو آزار ندم...
تلاشم 2 برابر میشه!
..
اما شاید بیخود و بی ربط باشه به مطلب اصلا .ولی..
من توی این اینترنت..همیشه نگاه کردم آدما چیکار میکنن...کامتارو میخونم...حتی اگه بتونم میل ها رو واز میکنم میخونم!!!!!
که ببینم طرف چی سرش میاد...چجور آدمیه...
اصلا ماجرای هک و کامپیوتر و اینا ..از همین فوضولی من شروع شد..
نتیجه گیری من این بوده....:
هر روز ..ثانیه به ثانیه ..حتی بهترینهامون داریم بدتر میشیم..
چه اخلاق چ زندگی چه هرچی..
بدجور همه دارن سیاهی میرن..
هرکی رو میبینم ناامید و اعصاب ریده
کمک می خوام...می خوام بدونم چرا الان آخرو زمون نیست؟
چرا الان چیزی عوض نمیشه؟
توی کتابا پیدا نمیشه..فراتره
من دیگه روانی تمام شدم
تقویم مایا رو حفظ ام....
موژان زیاد خودتو عذاب نده ..لطفا!
هیچی عوض نمیشه... زندگی همین وضعیت لعنتی رو داره...
اگه درخت هست اون نزدیکا...
برو بشین تنها یا با یکی بستنی بخور ...رژیمم نگیر..
کلا چقدر باسه دیدن این دنیای کاملا مزخرف وقت داریم..
من واقعا از مرگ نمی ترسم...
نمیگم خود کشی کن..××!!!
اما اصلا این زندگیا دیگه جای بحث نداره
..
از هدیه..از یه مهمونی کوچولو بیزارم..
از یه خنده کوچولو بیزارم!!؟!
چرا؟
چون کسی واقعا نمیاد تا 1 روز تمام باهات قهقهه بزنه...کسی نمیاد یه گیلاس بخوره که احساس خوبی با تو داشته باشه..
هیچکس هیچ کاری رو بر خلاف میلش ..و یا احساس خوبی که بهش دست میده اجام نمیده...
همینه مشکل..
یکم ناراحتی عیبی نداره
..
زیادشم مریضیه.
...
همیشه وبلاگات پر از جمله های بی ارزشو اعصاب خورد کنو افسرده بوده...
اگه یکم هر چقدر دور هم بخندی...دل خیلیا شاید شاد بشه ...من نه!
اما اگه ادامه دادن با یه مش ناراحتی فایده ای داشت...
برای من باید اتفاقی میفتاد ..
من استاد افسردگیم...
...یه بار از نامدری مادر میگی..
یه بار از داغ مرگ میگی...
شاید باور نکنی...
اما از بچگی..همین توی نابودی درس و زندگی من بیشترین تاثیرو داشت...
یادت باشه میگفتی اگه کمک کنی شاید موندم...شاید بتونم بمونم...شاید فلان و بهمان !!
؟
همین نشون میده که اصلا خودت به فکر نیستی...
کلی آدم دیدم که به ثانیه// وقتی کنارشون وای میستی...میمیری از خنده...
اونا جای پدرو مادر من ان!!!
تو همیشه دنبال یه چیز خاص یا یه برخورد مثلا متفاوت...یا شاید خوردن شراب با هندونه بودی..یا کره!!
اما من وقتی از تجریش تا جمهوری زیر بارون روز جمعه رفتم و بی خیال از همه چی شهرو نگا کردم و خندیدم...
اینقدر راحت و آزاد شدم ..و مطمئن ازینکه کی رو دوست دارم..کی رو نه..چی خوبه چی بد.....همه چی رو گذاشتم کنار...
حال کردم با زندگی...با قدم زدن..
با قوی شدن...
نه نگاه کردن به زندگی یه مش خر مثل خودم..
خود دانی..
من شعور و سوادم و.. بیش ازین نیست
.
من از روی دوستی حرف میزنم...از روی دوستی ...میزنم....از روی دوستی نوازش میکنم..از روی دوستی می فرستم...از روی دوستی میگیرم..... اما همیشه ضرر کردم..کسی نمیفهمه...نیست...اگرم باشه تظاهره ...اگه بود تا ابد بمون...
سادگی ام جواب نمیده...شر بودم جواب نمیده...سر بزاریم بمیریم
( مثلا راهنمایی ...شایدم درد دل...شایدم زر...شایدم ضرر)..شایدم کلی قاتی پاتی و بی مورد ..شایدم نمیدونم..به ذهنم میومد
ارسال یک نظر