۱۳۸۸/۱۲/۶


نشستیم سر کلاس. معلمه می‌گه خب فلان کاری که باید انجام می‌دادین رو بذارین که با هم یه دور روش کار کنیم. می‌گم چه عجب، خب من پری‌شب تا خود بوق سگ نشسته بودم کار می‌کردم روش. بعد از اون‌جایی که هیچ‌کس به اندازه‌ی من تو توهم این نیس که هرچی بیشتر کار کنی بیشتر نتیجه می‌گیری؛ هیچ‌کس دیگه‌ای ندارتش و من خیلی به حالت "وات‌اِوِر" دوباره می‌ذارمش تو کیفم.
بعد معلمه می‌گه خب پس می‌شینیم درسمون رو می‌خونیم. بعد خب مشخصه که دوستان می‌گن حالا بشینیم روی پروژه‌مون کار کنیم. معلمِ جلبک هم می‌گه خب باشه.
حالا هم دارن از این حرف می‌زنن که چه‌جوری از "ولنتاین دیسکو" که قراره دو هفته بعد از ولنتاین برگزار شه بیشترین پول رو در بیارن. منم نشستم فکر می‌کنم که خب چرا من این‌همه خرم؟‌ یاده این دو شبِ نخوابیده‌ام می‌افتم و سر دردی که سه روزه ولم نمی‌کنه. به خودم می‌گم گور باباش من که فقط نمره‌شو می‌خوام، هوم؟ ولی یه چیزی ته دلم می‌گه کور خوندی، تو دیگه آدمِ انجام دادن کار این مردک نیستی.


هیچ نظری موجود نیست: